حوا در باغ عدن قدم ميزد که مار به او نزديک شد و گفت : "اين سيب را بخور"

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد.مار اصرار کرد و گفت : "اين سيب را بخور تا برای شوهرت زيبا شوي"


حوا پاسخ داد : "نيازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد."


مار خنديد و گفت : "البته که دارد."حوا باور نمی کرد.مار او را به بالای تپه به نزديکی چاهی برد و گفت : "آن پايين است.آدم او را آنجا مخفی کرده است."


حوا بدرون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايی را در آب ديد و سپس سيب را که مار به او پيشنهاد کرده بود خورد.

و انسان از حسادت از بهشت رانده شد.


 

 


 

/ 8 نظر / 33 بازدید
مسافر

سلام ........... هيچ سعادتی بالاتر و اولی تر از اين نيست که انسان بتواند خويشتن خويش را بشناسد . و با شناخت خويش به لايه های پنهانی ضميرخويش دست بيابد . با رسوخ به لايه های پنهان ضمیر . آدمی سعادت خوب زندگی کردن را به دست می آورد . سعادت شناخت خداوند و برقراری ارتباط با آن معشوقه لایزال را نصیب خود می نماید ... و آنگاه از تمامی انحرافات و بلاهای اجتماعی مصون و درامان خواهد بود ...........

leyla

salam pas movazeb bash pls u ro az donia nandazan biroonvase zaboion derazi:D

امير

سلام...لينكتو گذاشتم موفق باشي

شيوا

سلام... خيلی قشنگ بود ... نظر خواسی ندارم فقط ببخشيد که دير رسيدم.. موفق باشي...

قابيل

نه بابا كارت دعوت از زمين داشت!

ندا

سلام ـــــــــــــ وبلاگ خيلی جالب دارين خوشحال ميشم به منم سر بزنين و نظر بدين آخه من تازه کارم!

mitra

سلام هر روز بهتر از ديروز شايد هم دريغ از ديروز....

leyla

salam agar hava ehsase adamo midoonest in tor nemishod pas taghsire hava nabood