قصه خلقت

خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آئی

لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه ای نان به زیر پای نامردان بیندازی

زمین وآسمان را کفر میگوئی             نمیگوئی            

خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی زپیشانی عرق ریزی

شب آزرده و خسته تهیدست و زبان بسته بسوی خانه بازآئی

زمین وآسمان را کفر میگوئی             نمیگوئی            

خداوندا اگر در ظهر گرماخیز تابستان کنار سایه دیوار تن خسته خود را

بدست خواب بسپاری و لبان تشنه ات رابه کاسه مسین فقیرانه بگذاری و

قدری آن طرفتر خانه ای مرمرین بینی باز

زمین وآسمان را کفر میگوئی            نمیگوئی            

خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت باخبر گردی و با چشمان خود 

 نامردیها بینی باز

پشیمان میشوی از قصه خلقت از بردن از بیعت

زمین وآسمان را کفر میگوئی          نمیگوئی            

/ 3 نظر / 19 بازدید
sara

خدايا انان که همه چيز دارند مگر تو را .....به سخره ميگيرندانان را کههيچ ندارند مگر تو را

golnaz

اگر يک شب ديگه...زيره بارونا قدم زدی بدون.........که تمام فکر من پيش تو بود........غير تو . تو زندگيم هيچی نبود

golnaz

وبلاگتم مثل خودت ناز ................