هابیل

 
خدا و بندگان‌ش
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 

نقل می‌کنند روزی موسی که از نافرمانی‌های قوم خود به ستوه آمده بود نزد خدا به حالت شکوِه گفت: پروردگارا، تو این همه مخلوق و بنده داری که مطیع اوامر تو هستند و هر آن‌چه فرمان می‌دهی انجام می‌دهند. چرا به من هم بندگانی عطا نمی‌کنی تا گوش به فرمانم باشند؟
خداوند پاسخ رد داد و گفت تو از عهده آن برنمی‌آیی، اما موسی اصرار کرد. سرانجام خداوند به موسی فرمان داد تا دو مجسمه از گل بسازد و به اذن خدا در آن‌ها بدمد. موسی چنین کرد و در دم آن دو مجسمه گلین زنده شده به موسی سجده کردند. خداوند به موسی گفت اینک اینان بندگان تو هستند. به آنها فرمان ده تا اطاعت کنند. موسی به آنها دستور داد تا برخیزند و سپس آنان را به کار گل گمارد.
چند ساعتی گذشت و موسی که تمام این مدت به تماشای آنان مشغول بود و تمام حواس‌ش به آن‌ها بود، خواست که در پی کار خویش رود. همین‌که روی برگرداند احساس کرد که آن دو بند‌ه‌اش دیگر کار نکرده و بی‌حرکت شده‌اند. وقتی به سوی ایشان بازگشت با دو مجسمه گلی مواجه شد. دوباره در ایشان دمید و آنها باز زنده شده، سجده کردند. باز موسی آنها را به کار گل گذاشت و اندکی ملتفت ایشان ماند. دوباره هنگامی که می‌خواست سوی کار خویش برود آن دو بنده تبدیل به دو مجسمه گلی می‌شدند. این موضوع چندین بار تکرار شد.
موسی شکایت به پیش پروردگار خویش برد که خدایا، این چه بنده ای است که به من عطا فرموده‌ای؟! چگونه من نمی‌توانم در پی کار خویش بروم و مدام باید ملتفت اینان باشم!؟
خدا گفت: حکایت تو و بندگانت مثل من و مخلوقات من است. هیچ مخلوقی در همه کاینات وجود ندارد که من لحظه‌ای از او غافل باشم. بلکه در هر لحظه و هر زمان متوجه او و امور او هستم، که اگر این‌گونه نبود، آن موجود در دم نیست و نابود می‌شد.


 
comment نظرات ()