هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٢
 

فقط بابت عکسها ببخشين

 

ادامه نامه ای از چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين :

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور
٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

Chaplin a La quimera de l'or

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز 

 

 می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من

 

است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را

 

چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که

 

 اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر

 

خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

 

 

 

 



با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی

 

زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال

 

تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی

 

زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی

 

نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آن

 

 تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن

 

راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال


زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس

 

بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش

 

بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين

 

نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای

 

ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . 

 
گاه به گاه
٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن

 

 ٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان

 

 هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او

 

را نیز می شکند .

 

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران

 

 رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین

 

تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب



می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده

 

است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر

 

از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور  

 

  کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب

 

نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 

 

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

 

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که در

 

 خانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که


به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

 

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در

 

فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت


می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه

 

وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال

 

 من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک

 

نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬

 

همه جا خواهی يافت .


اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که از

 

 نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من

 

زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر 

 

بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران

 

بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی

 

 زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬


سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این

 

جهان تو را فریب دهد .

 

 


آن شب
٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط

 

تو حتمی است .

 

 شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز

 

تو   بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط

 

  می کنند .


دل به زر و زیور نبند
٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب

 

است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......


 

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل

 

باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او

 

عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ،


شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ،  

 

 این را  می دانم .

 

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا       

 

 نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی

 

صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و

 

هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری

 

 ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .



برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که

 

حرفهای خنده دار می زنم .

 


اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح

 

عریانش را دوست می داری .

 
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش

 

باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

 

نخواهد کرد.....


 
comment نظرات ()