هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
 

 

 

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر

 

نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین

 

میبرید ................

 

 

Modern Times

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در

 

اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8

 

بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد

 

 بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

 

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و

 

افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

 

 چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود

 

، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور

 

انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا

 

شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

Charles Chaplin 3 bio 261099


ژرالدين دخترم:


اينجا شب است
٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان

 

بی سلاح خفته اند.


نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه

 

 اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه

 

روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس

 

 دورم، خيلی دور......   اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه

 

تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

  

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من

 

   نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن

 

 صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست

 

که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم

 

و در اين ظلمات زمستانی ٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

 

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت

 

 ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و

 

برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز

 

تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را

 

فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به

 

صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی

 

چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و

 

برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای

 

بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .


من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين
٬ رويا.......

 

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی

 

صحنه٬  فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و


می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين

 

دختر همان دلقک پيره .

 


اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری

 

بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد

 

پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی .

 

این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬

 

گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز

 

بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.


زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را
٬ که با شکم

 

گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از

 

 اینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای

 

کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی

 

 ٬ و  من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان

 

 قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه

 

گربه، هرگز تو را خواهد شناخت ؟


 

 


 
comment نظرات ()