هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
 

درويشی، قصّه زير را تعريف می کرد :
يکی بود يکی نبود، مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبّت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد، همه می گفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او، حتماً به بهشت می رود.
در آن زمان، بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.فرشته نگاهبانی که بايد او را راه می داد، نگاه سريعی به فهرست نامها انداخت و وقتی نام او را نيافت، او را به جهنّم فرستاد.
در جهنّم، هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد، هر کس به آنجا برسد، می تواند وارد شود،مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد، شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگاهبان را گرفت و گفت :
"اين کار شما تروريسم خالص است !"
نگاهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است، پرسيد : "چه شده ؟!" شيطان که از خشم قرمز شده بود، گفت : "آن مرد را به جهنّم فرستاده ايد، آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسيده، نشسته و به حرفهای ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه در جهنّم با هم گفتمان می کنند، يکديگر را در اغوش می گيرند و می بوسند. جهنّم جای اين کارها نيست! لطفاْ اين مرد را پس بگيريد !"
وقتی قصّه به پايان رسيد، درويش گفت : "با چنان عشقی زندگی کن که حتّی اگر بنا به تصادف، در جهنّم افتادی، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."


 
comment نظرات ()