هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳
 

خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه

بايد بسازيش

شيطان گفت: يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد

آنها كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق بيفتاد. مجنون اما بلند شد. رفت تا ليلي را بسازد

خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي بدست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي است. خيالي است خوش

خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن. شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دست

شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود

ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي

خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوع ديگر. ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود

مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد


 
comment نظرات ()