هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
 

اين دست نوشته براي كسي است كه ديروزم را رنگ تازه اي زد با

 حضور ماندني و ديدني اش!

 


همو كه رفتنش را مي خواهم باور نكنم.

 

چه كسي مي داند من چه سبزم؟!

 


 نازنينم را ديدم كه  گل نرگس مي چيد.

 


واي‚ واي! من چه سبزم!

 


خدايا ! بعد از چندي لبخند بر چهره يك مهربان هميشگي شكوفا

 

 

 

 بود. هر چند در ظاهر ولي به هر حال مي خنديد. و اين براي من

 

 

كم نيست!

 


خدايا! حتي اگر به قدر يك تبسم كوتاه در اين تغيير روحيه نقش

 

 

 داشته باشم‚ براي تمام لحظه هاي زندگانيم كافي است!

 


نگاهش مي كنم..........

 


تلاقی نگاه ما؛ برای من؛ شروع قصه
ای آسان و زيبا بود!

 

 

 

 

 

سلام بر توکه؛ دوباره می آيی!

 

 

اين روزها نسيم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق

 

 

آمدنت و دوباره آمدنت تازه می کند! و مانند نوزاد تازه به دنيا

 

 

 آمده را می ماند!

 


می بينمت! ايستاده بر درگاه زندگی!  چشمها به روزنه آسمان

 

 

دوخته! 

 

 


 
به دنبال چه هستی؟؟؟؟  به جستجوی که هستی ؟؟؟؟

 

 

باور كن؛ باور كن بزرگترين غم اين وجود خسته اين بوده كه

 

 

   نمي تواند تو را به آرزويت برساند: باور كن اين رنجي  

      

 

دوچندان است!


 

 

 ولي براي تو حاضرم هر چيز را پذيرا باشم ... حتي زندگي بدون

 

 

تو ... بدون لرزش شرمگين صدايت ... بدون معصوميت گستاخ

 

 

نگاهت و ....

 


باور كن دل من هنوز هم تنهايي را حريف است

 

 

آن هنگام كه غريبانه تنها نگاهت كردم و ديگر هيچ؛ به جز

 

تصويري مبهم از تو هيچ ندارم ...

 


روزها چرا اينقدرديرمي گذرند؟؟؟

 


 
comment نظرات ()