هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٢
 

وقت رفتن چشمهايت را تماشا می کنم

 

 

غصه ها را می کشم در خويش و حاشا می کنم

 

 

جاده می خواند تو را پرواز کن معبود من

 

 

رقص پروازتو را تنها تماشا می کنم

 

 

آسمان ارزانی چشمان مستت عشق من

 

 

آسمان را زير پاهايت تماشا می کنم

 

 

می روی در لابه لای ابرها گم می شوی

 

 

رفتنت در عمق دريا را تماشا میکنم

 

 

آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من

 

 

زير باران خاطراتت را تماشا می کنم

 

 

 

 

سلام باز هم سلام

 

منو می شناسی ؟ اصلا منو یادت هست ؟ یادته اون موقع ها

 

 

دوستم    می داشتی ؟ من همونم .............  میدونم که حالا دیگه

 

 

دوستم نداری ولی من همونم . یادت اومد ؟ .......

 

 

 

می دونی : وقتی میخوام حرف بزنم دوست دارم ساده بگم ،   

 

 

 ساده بنویسم . آخه فکر می کنم خيلی از اين آدمايی که حرفای

 

 

خوب خوب می زنند عملشون عين حرفاشون نيست.

 

 

 

چه غم انگيز فرصت از تو گفتن را از من دريغ کردند....

 

 

و حالا دوباره منم و لحظه های سرشار از خاطرات نبودنت! 

 

خیلی وقته که از اون موقع ها می گذره . دلم واست  تنگ شده .

 

 

خیلی ام تنگ شده . عشق بودن با تو  ولی حیف که گذشت .    

 

 

 زود گذشت  . خیلی زود گذشت .

 

 

 

دیگه هیچی واسم نمونده . هیچی هیچی . دستام خالیه .

 

 

 

 قلبم خلوته ....خلوت  . دیگه حتی توش امید به تو هم نیست .

 

 

 

تو باز هم از من دور شدي ومن در دوردست هاي نااميدي غوطه

 

 

ورگشتم.            

 

 

ولی... نه! تو هميشه هستی!اما من هستم که از خودم دور شدم .

 

 

 

امروز كه غريبانه وتنها ییم ، ديگر هيچ چیزی ؛ به جز تصويري

 

 

مبهم، از تو هيچ ندارم ...

 

 

هنوز گنگ و خواب زده به فردايي مي انديشم كه شاید مي آيی


 
comment نظرات ()