هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
 

 

پيرمرد در کنار کلبه خود نشسته است و در حال دوتار زدن است

 مردی زخمی بسمت او می‌آيد .


مرد‌ : مرا امان بده .


پيرمرد : برای چه ؟


مرد : جوانی را کشته‌ام ماموران بدنبال من هستند.


پيرمرد : در امانی .


در همين لحظه ماموران می‌رسند ؛‌ مرد جوان به پشت پيرمرد پناه

می‌برد.


مامور ۱ : اون قاتل را تحويل ما بده .


پيرمرد در حالی که با يک دست جوان را بداخل کلبه هل می‌دهد با

دست ديگر تفنگ شکاری خود را بر می‌دارد.


پيرمرد : اين جوان در امان من هست .


مامور ۲ : لجاجت نکن مرد . اون قاتله و طبق قانون بايد دستگير

 بشه.


پيرمرد : مگه نگفتم اون در امان منه .


مامور ۱ : عمو ما تو رو می‌شناسيم ؛ می‌دونيم وقتی حرف

می‌زنی پاش واميستی ؛ ولی اين بار فرق داره . اونو تحويل ما

 بده.


پيرمرد : بچه مادرت به تو حرف گوش کردن ياد نداده ؟


مامور ۲ : عمو بد خلقی نکن . اون آدم کشه .


پيرمرد : قبوله ؛ ولی فعلا در امان منه
٬ تو خونه منه . نمی‌تونم

 تحويلش بدم .


مامور ۱ : استغفرالله ؛ من نبايد اينو بهت بگم ولی می‌گم . عمو

اون پسر تورو کشته . تحويلش بده ديگه.


پيرمرد آرام بدر کلبه تکيه می‌دهد.


پيرمرد : اينا راست می‌گن ؟


صدای جوان از درون کلبه : آره . ولی من به تو پناه آوردم
٬ تو

 هم به من امان دادی .

     

فکر می‌کنيد آخر اين نيمچه داستان چی می‌شه؟؟


 
comment نظرات ()