هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢
 

 

تقدیم به اونایی که عاشقند........

 

آرزو می‌کردم که تو خوانندهء شعرم باشی

 


  تو، .... تو را میگم ، تو..... آره تو......   تویی که داری     

 

 می خونی ....... تو،  توي زندگي من مثل يه تابلوي نقاشی

 

  مي موني… زيبا… لطيف… پرحس و..... مثل یه آتشفشان

 

 

يه تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع

 

كرده…

 

يه نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن منه

 

و خودش همچنان بي جواب.....


مثل يه غروب دلگير و غم انگيز، مثل دريا بي‌كران و بزرگ ،     

 

 مثل آسمون آبي و صاف ،  آروم  و امن… مثل  یه پرنده رها 

 

   و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از دسترس .....  


 تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…

 

 يه جورايي انگار تجلي نقاش بزرگ عالم هستي. اونم يه تجلي

 

تمام عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر اسثتغنا و بي

 

نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش

 

مي دونم که میخوای بگی نقاش بزرگ تابلو های زیادی به نمایش

 

گذاشته، اما مي‌دوني ….  تو بيشتر ازتمام تابلوهاي ديگهء

 

‌ نمايشگاه نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي، ‌مي دونم…

 

زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقته به چشات زل زدم…...

 

 

  

 

    تو موج موج اون دريای چشمات غرق شدم.....   تو آسمون

 

   آبي اش پريدم …....  با غروبش گريه كردم….

  
مي دونم ،  خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم .

 

و فقط نگاه مي كنم… از نگاه كردنت سير  نميشم

 

 هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي وجودت داد

 

 مي‌زنه: « منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… » 

 

 

…. هر چي مي خوام برم سراغ تابلوي بعدي…  چشم

 

ازچشمت  نمي تونم بردارم 

 

خدايا!‌ عجب پرتره‌اي كشيده‌اي…....   چقدر سبز و خواستني

 

 است…  چقدر بزر گ … چه حس عميق مبهمي دارد نگاهش

 

 
مي دوني:

  

تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي، كه

 

 نه توان داشتنش را دارم و نه مي تونم از نگاه كردنش دل بكنم..

 

مي دونم اين فقط يه شوخي، يه امتحانه… مي دونم بايد

 

بگذرم…مي دونم که فقط بايد عبور كنم… عبور

حالا مي خوام براي آخرين بار خوب خوب خوب نگات كنم تا

 

 

خوب تو ذهنم بموني… 

 

  

بعد چشامو ببندم و برم

 
 برم…..

  
برم  ….


  
 بای«مي روم،  می دونم، ماندنم  جايز نيست … من رفتم ….»

 


 
comment نظرات ()