هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
 

مردی با اسب و سگش، در جادّه اي راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمی، صاعقه اي فرود آمد و همه را کشت. امّا مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش می رفت.
پياده روی درازی بود. تپّه بلند بود و آفتاب تند. همه عرق می ريختند و به شدّت تشنه بودند. در يک پيچ جادّه، دروازه تمام مرمر عظيمی ديدند که به ميدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه اي بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت:"روز به خير."
دروازه بان پاسخ داد:" روز به خير."
رهگذر پرسيد:" اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است."
دروازه بان به آرامی جواب داد:" اينجا بهشت است."
رهگذر گفت:" چه خوب که به بهشت رسيديم خيلی تشنه ايم."
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:" می توانيد وارد شويد و هر قدر دلتان می خواهد آب بنوشيد."
رهگذر با خوشحالی گفت:" اسب و سگم هم تشنه اند."
نگهبان با شرمندگی گفت:" واقعاً متأسّفم. ورود حيوانات به اينجا ممنوع است."
مرد خيلی نا اميد شد امّا حاضر نبود تنهايی آب بنوشد. از نگهبان تشکّر کرد و به راهش ادامه داد.
پس از اينکه مدّت درازی از تپّه بالا رفتند، به يک مزرعه رسيدند. راه ورود به اين مزرعه دروازه اي قديمی بود که به يک جادّه خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود. به نظر می رسيد که خوابيده است.
رهگذر به آرامی گفت:" روز به خير."
مرد با سرش جواب داد.
رهگذر گفت:"ما خيلی تشنه ايم، من و سگم و اسبم."
مرد به جايی اشاره کرد و گفت:" ميان آن سنگ ها چشمه اي است. می توانيد هر قدر که می خواهيد بنوشيد."
رهگذر، اسب و سگش به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. رهگذر برگشت و از مرد تشکّر کرد.
مرد گفت:" هر وقت دوست داشتيد می توانيد به اينجا برگرديد."
رهگذر پرسيد:" فقط می خواهم بدانم نام اينجا چيست؟"
مرد پاسخ داد:"بهشت"
رهگذر با تعجّب گفت:" بهشت؟ امّا نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!"
مرد پاسخ داد:"آنجا بهشت نيست؛ دوزخ است."
رهگذر حيران مانده بود و با عصبانيت گفت :"بايد جلوی آنها را بگيريد تا از نام شما سوء استفاده نکنند! اين اطّلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زيادی بشود!"
مرد با خونسردی جواب داد:" کاملاً برعکس، در حقيقت لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آنهايی که حاضرند همسفر و بهترين دوستانشان را ترک کنند همانجا می مانند."

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
 

A girl and a boy were on a motorcycle, speeding through the night. They loved each other a lot. Girl: "slow down a little... I'm scared." Boy: "No, it's so fun." Girl: "please..it's so scary." Boy: "Then say that you love me." Girl: "Fine..I love you..can you slow down now?" Boy: "Give me a big hug." The girl gave him a big hug. Girl: "Now can you slow down?" Boy: "Can you take off my helmet and put it on? It's uncomfortable and its bothering me while I drive." The next day, there was a story in the newspaper. A motorcycle had crashed into a building because its brakes were broken. There were two people on the motorcycle, of which one died, and the other had Survived ... The guy knew that the brakes were broken. He didn't Want to let the girl know, because he knew that the girl would have gotten scared. Instead, he was told the last time that she loved him, got a hug from her, put his helmet on her so that she live, and died himself ... Life is not measured by the breaths we take, But by the moments that take our breath away.. Try to spend today better than you spent yesterday & may the force be with you


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳
 

Driving in some cities
* One hand on wheel, one hand out of window : Chicago.

* One hand on wheel, one hand on horn : New York.

* One hand on wheel, one hand on newspaper, foot solidly on accelerator: Boston.

* Both hands on wheel, eyes shut, both feet on brake, quivering in terror : Ohio, but driving in California.

* Both hands in air, gesturing, both feet on accelerator, head turned to talk to someone in back seat: Italy.

* One hand on horn, one hand greeting, one ear on cell phone, one ear listening to loud music, foot on accelerator, eyes on female pedestrians, conversation with someone in next car : Welcome to Iran


 
comment نظرات ()