هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
 

سلام

 

او را می شناسی؟ همان را می گویم که وجودت مدیون اوست .

 

 

او بیمار است . او در رنج است .او از ثمره های وجودش در رنج

 

 

است .

 

من میدانم .  او هیچ نمی گوید اما از نگاهش قلبش را می توان

 

 

 خواند . چشمانش رازدار خوبی نیست .

 

 

 

هیچ کار از من برنمی آید .

 

 

 او به شما دلبسته است .

 

 

قدرش را بدانید .

 

 

 بیشتر قدرش را بدانید .

 

 

قلبش شیشه است اگر بشکند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ... شناختیش ؟ مادرت را می گویم .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳
 

چت میکنم پس هستم

به سرعت خود رو به خونه میرسونی ، مبادا که دیر بشه. وارد اتاق میشی ،هنوز لباس رو از تنت در نیاوردی که کامپیوتر رو روشن می کنی . icon اینترنت رو می زنی و از خدا می خواهی که account تو  تموم نشده باشه ،وارد نت می شی چراغش روشنه ، یه نفس راحت میکشی و سلام میدی....

    این فرایندی است که خیلی از ما داریم طی می کنیم ، به اون عادت کردیم .جزئی از اجزائ متشکله ((روزان دراز بی کسی )) ما شده ، در ما حل شده ، در واقع در ما حلول کرده است.

   پدیده چت دیر بازی نیست که متداول گردیده ولی با اقبال عمومی بی نظیری روبرو بوده و نگاهی کوتاه به اتاقهای چت yahoo موید این نکته و تصدیقی بر توجه خاص ایرانیان به این امر است.

   در جامعای طبقه بندی شده و مادی گرایانه چون ایران که جایگاه و منزلت هر کس تنها بر اساس ظواهر او مشخص می گردد و آنکه متمول است لزوما با شخصیت شمرده می گردد و ظاهر بینی فرهنگ شده است .هر نقابی که حجابی گردد بر کمبود ها و کاستی ها از طرف جمع مغتنم شمرده می گردد و به آن پناه که نه، هجوم می بریم.

                                                                    ***

در چت تو دیگر انسانی حقوقی با نام و ظاهر اصلیت نیستی .می توانی هرچه خواهی همان شوی .به آرزوهای دست نیافتنیت جامه عمل پوشانی و همکلام دیگران ، دیگرانی که به دلیل خود کوچک بینی کاذب آنان را بزرگ و دست نیافتنی می دانی گردی.

در چت تبدیل به iconو textمی شوی .به همذات پنداری جمعی می رسی . و همه یکی می شوند .به دنبال a s l می گردی .خصوصیاتی که در همه یکسان است و تمایز ی را نشان نتواند داد .دنیایی که در آن می توانی متمول ، زیبا یا حتی از جنس مخالف شوی .می توانی موجود شوی .قابل توجه ،احترام و محبوب گردی. در یک کلام آنچه نیستی آن شوی .

  برای فرار از واقعیت ، فرار از آنچه هستیم _در واقع فرار از آنچه به عنوان یک جوان بر ما تحمیل شده _ به دنیایی پناه می بریم که می توانیم در آزادانه با هم بخندیم ،گریه کنیم  ،حتی همدیگر را با فشار یک دکمه ببوسیم و حتی از آنچه شرم و حرمت می نامند بدون ترس و واهمه سخن برانیم.

   اما اگر جامعه ما ، جامعه ای بود آزاد و ما را آزاده پرورانده بود تا آنچه بر دل داریم بر زبان آوریم ، ایا باز هم دنیایی مجازی را hidepark  عقاید و آرا خود می نمودیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳
 

خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه

بايد بسازيش

شيطان گفت: يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد

آنها كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق بيفتاد. مجنون اما بلند شد. رفت تا ليلي را بسازد

خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي بدست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي است. خيالي است خوش

خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن. شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دست

شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود

ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي

خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوع ديگر. ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود

مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد


 
comment نظرات ()