هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
 

ديدم عيد شده گفتم يه کم بخنديم

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا

حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش براي مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
 

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
 

اين دست نوشته براي كسي است كه ديروزم را رنگ تازه اي زد با

 حضور ماندني و ديدني اش!

 


همو كه رفتنش را مي خواهم باور نكنم.

 

چه كسي مي داند من چه سبزم؟!

 


 نازنينم را ديدم كه  گل نرگس مي چيد.

 


واي‚ واي! من چه سبزم!

 


خدايا ! بعد از چندي لبخند بر چهره يك مهربان هميشگي شكوفا

 

 

 

 بود. هر چند در ظاهر ولي به هر حال مي خنديد. و اين براي من

 

 

كم نيست!

 


خدايا! حتي اگر به قدر يك تبسم كوتاه در اين تغيير روحيه نقش

 

 

 داشته باشم‚ براي تمام لحظه هاي زندگانيم كافي است!

 


نگاهش مي كنم..........

 


تلاقی نگاه ما؛ برای من؛ شروع قصه
ای آسان و زيبا بود!

 

 

 

 

 

سلام بر توکه؛ دوباره می آيی!

 

 

اين روزها نسيم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق

 

 

آمدنت و دوباره آمدنت تازه می کند! و مانند نوزاد تازه به دنيا

 

 

 آمده را می ماند!

 


می بينمت! ايستاده بر درگاه زندگی!  چشمها به روزنه آسمان

 

 

دوخته! 

 

 


 
به دنبال چه هستی؟؟؟؟  به جستجوی که هستی ؟؟؟؟

 

 

باور كن؛ باور كن بزرگترين غم اين وجود خسته اين بوده كه

 

 

   نمي تواند تو را به آرزويت برساند: باور كن اين رنجي  

      

 

دوچندان است!


 

 

 ولي براي تو حاضرم هر چيز را پذيرا باشم ... حتي زندگي بدون

 

 

تو ... بدون لرزش شرمگين صدايت ... بدون معصوميت گستاخ

 

 

نگاهت و ....

 


باور كن دل من هنوز هم تنهايي را حريف است

 

 

آن هنگام كه غريبانه تنها نگاهت كردم و ديگر هيچ؛ به جز

 

تصويري مبهم از تو هيچ ندارم ...

 


روزها چرا اينقدرديرمي گذرند؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
 

مرد نشسته بود .......... زن نشسته بود ............

 

 

 كنار هم نشسته بودند ..............

 

 

روي دو صندلي ..........  در يك اتاق...........

 

 

 آنجا مطب يك چشم پزشك بود ............

 

 

 

 آن دو زن و شوهر نبودند ............. غريبه بودند...........

 

 

مرد دوربين بود ............   نزديك را خوب نمي ديد ............

 

 

زن نزديك بين بود ........... تمام ريزه كاري هاي دنيا را تا چند

 

 

سانتيمتري نوك دماغش مي ديد ، مناظر زيباي آن دورها را    

 

 

نمي ديد . رهگذران انتهاي كوچه هارا نمي ديد .  اما مرد را با

 

 

 

تمام جزئياتش مي ديد .........

 

 

 حتي ريزه كاريهايي كه خود مرد هم خبر نداشت . يك لكه كوچك

 

 

را گوشه شلوار مرد مي ديد ....... كناره كمربندش را مي ديد كه

 

 

خورده شده ......................

 

 

 آستين نيمدار كت مرد را از ساختمان ده طبقه نمای سنگ

 

 

یشمی بهتر مي ديد .............

 

 

 مرد مي خواست با زن حرف بزند . زن مي خواست مرد را بازهم

 

 

بكاود....................

 

 

 

 زن فكر مي كرد “ چه مرد كثيفي ! چه سر و وضعي ! واقعا كي در

 

 

دنيا حاضر است فداكاري كند و همسر اين مرد مضحك شود ؟ چه

 

 

كسي حاضر است كله و موهاي زشت اين مرد را هر شب و هر

 

 

صبح نوك دماغش ببيند ؟ با اين منظره نفرت انگيز بخوابد و با

 

 

آن بيدار شود ؟

 

 زن دوست داشت مرد را از پنجره همان اتاق پرت كند به جايي

 

 

دست كم دورتر از نوك دماغش .........

 

 

مرد زن را واضح نمي ديد . محو مي ديد ، فرو شده در بخار . زن

 

 

را در هاله اي مي ديد كه بيشتر به او جنبه آسماني مي داد .

 

 

 مرد دوست داشت زن را نوك قله كوه بگذارد و از دور سير

 

 

نگاهش كند ..............

 

 

در آن اتاق صندلي هاي خالي ديگري هم بود ..............

 

 

 

مرد دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و زن را سياحت

 

 

كند .......

 

 

 

زن دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و مرد را

 

 

نبيند ............

 

 

همين تفاهم آن دو را به وصال هم رساند .

 

 

 

در يك لحظه هردو به سمت صندلي آمال و آرزوهاي خود شيرجه

 

 

رفتند ......

 

 

 مرد با متانت هرچه تمام تر صندلي را به زن تعارف كرد .

 

 

زن سرخ شد و نشست...........

 

 

در آن لحظه ، صداي مرد در نظرش چه طنين مردانه اي داشت ،

 

 

مرد چه باوقار و متين بود، مي شد مثل كوه بر او تكيه زد .

 

 

البته زن هيچگاه تا آن زمان بر كوه تكيه نزده بود ، كسي را هم

 

 

نديده بود كه اينكار را كرده باشد ، ولي فكر مي كرد تشبيه جالبي

 

 

است .

 

 

مرد هم كه همچنان زن را در هاله اي نوراني مي ديد موقع را

 

 

مناسب ديد و سر صحبت را باز كرد.

 

 

چند ماه بعد ، زن و مرد كه ديگر زن و شوهر بودند ، هركدام

 

 

عينكي رابر بيني حمل مي كردند .

 

 

 

زن هرروز به قله كوههاي شمال شهر نگاه مي كرد و تعجب    

 

 

مي كرد كه چطور قبلا آنها را نديده وگرنه فتح شان مي كرده .

 

 

 

مرد هم هرروز در گوشه چشمان زن چيزهايي مي ديد كه وحشتش

 

 

مي گرفت و فكر مي كرد اين نشانه هاي هولناك سابق كجا پنهان

 

 

بوده اند..........

 

 

 

البته اين زوج در هنگام خواب عينك ها را از روي بيني بر      

 

 

مي داشتند و آسوده تا صبح در آغوش هم مي خوابيدند .

 

 

 

خوب از این داستان چه نتیجه ای گرفتید  

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٢
 

وقت رفتن چشمهايت را تماشا می کنم

 

 

غصه ها را می کشم در خويش و حاشا می کنم

 

 

جاده می خواند تو را پرواز کن معبود من

 

 

رقص پروازتو را تنها تماشا می کنم

 

 

آسمان ارزانی چشمان مستت عشق من

 

 

آسمان را زير پاهايت تماشا می کنم

 

 

می روی در لابه لای ابرها گم می شوی

 

 

رفتنت در عمق دريا را تماشا میکنم

 

 

آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من

 

 

زير باران خاطراتت را تماشا می کنم

 

 

 

 

سلام باز هم سلام

 

منو می شناسی ؟ اصلا منو یادت هست ؟ یادته اون موقع ها

 

 

دوستم    می داشتی ؟ من همونم .............  میدونم که حالا دیگه

 

 

دوستم نداری ولی من همونم . یادت اومد ؟ .......

 

 

 

می دونی : وقتی میخوام حرف بزنم دوست دارم ساده بگم ،   

 

 

 ساده بنویسم . آخه فکر می کنم خيلی از اين آدمايی که حرفای

 

 

خوب خوب می زنند عملشون عين حرفاشون نيست.

 

 

 

چه غم انگيز فرصت از تو گفتن را از من دريغ کردند....

 

 

و حالا دوباره منم و لحظه های سرشار از خاطرات نبودنت! 

 

خیلی وقته که از اون موقع ها می گذره . دلم واست  تنگ شده .

 

 

خیلی ام تنگ شده . عشق بودن با تو  ولی حیف که گذشت .    

 

 

 زود گذشت  . خیلی زود گذشت .

 

 

 

دیگه هیچی واسم نمونده . هیچی هیچی . دستام خالیه .

 

 

 

 قلبم خلوته ....خلوت  . دیگه حتی توش امید به تو هم نیست .

 

 

 

تو باز هم از من دور شدي ومن در دوردست هاي نااميدي غوطه

 

 

ورگشتم.            

 

 

ولی... نه! تو هميشه هستی!اما من هستم که از خودم دور شدم .

 

 

 

امروز كه غريبانه وتنها ییم ، ديگر هيچ چیزی ؛ به جز تصويري

 

 

مبهم، از تو هيچ ندارم ...

 

 

هنوز گنگ و خواب زده به فردايي مي انديشم كه شاید مي آيی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
 

 

پيرمرد در کنار کلبه خود نشسته است و در حال دوتار زدن است

 مردی زخمی بسمت او می‌آيد .


مرد‌ : مرا امان بده .


پيرمرد : برای چه ؟


مرد : جوانی را کشته‌ام ماموران بدنبال من هستند.


پيرمرد : در امانی .


در همين لحظه ماموران می‌رسند ؛‌ مرد جوان به پشت پيرمرد پناه

می‌برد.


مامور ۱ : اون قاتل را تحويل ما بده .


پيرمرد در حالی که با يک دست جوان را بداخل کلبه هل می‌دهد با

دست ديگر تفنگ شکاری خود را بر می‌دارد.


پيرمرد : اين جوان در امان من هست .


مامور ۲ : لجاجت نکن مرد . اون قاتله و طبق قانون بايد دستگير

 بشه.


پيرمرد : مگه نگفتم اون در امان منه .


مامور ۱ : عمو ما تو رو می‌شناسيم ؛ می‌دونيم وقتی حرف

می‌زنی پاش واميستی ؛ ولی اين بار فرق داره . اونو تحويل ما

 بده.


پيرمرد : بچه مادرت به تو حرف گوش کردن ياد نداده ؟


مامور ۲ : عمو بد خلقی نکن . اون آدم کشه .


پيرمرد : قبوله ؛ ولی فعلا در امان منه
٬ تو خونه منه . نمی‌تونم

 تحويلش بدم .


مامور ۱ : استغفرالله ؛ من نبايد اينو بهت بگم ولی می‌گم . عمو

اون پسر تورو کشته . تحويلش بده ديگه.


پيرمرد آرام بدر کلبه تکيه می‌دهد.


پيرمرد : اينا راست می‌گن ؟


صدای جوان از درون کلبه : آره . ولی من به تو پناه آوردم
٬ تو

 هم به من امان دادی .

     

فکر می‌کنيد آخر اين نيمچه داستان چی می‌شه؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٢
 

تا حال فكر كردين عشق يعني ؟ عاشق واقعی کیه ؟؟؟؟

 

هرچه گويم عشق را شرح بيان

 

چون بعشق آيم خجل باشم از آن


گرچه تفسير زبان روشنگراست

 

 نيك عشق بي‌زبان روشن تر است

 

 

 

اين دو مطلب از اشــو عارف هندی است. اولی در مورد عشق و دومی در باب عاشقی. اميدوارم مفيد باشد

 

۱ ـ موسيقی درون :

قلب انسان همچون آلت موسيقی است.موسيقی بالقوه عظيمی در

 

 آن آرميده است ؛ منتظر لحظه مناسب است تا نواخته شود ؛

 

 ابراز وجود کند ؛ آهنگين شود ؛ به سماع برخيزد. و اين لحظه

 

 فرا نميرسد مگر با جاری شدن عشق.

 

انسان عاری از عشق هيچگاه نخواهد دانست که چه موسيقی

 

 شکوهمندی در درون قلبش جای داشته است. فقط از طريق

 

عشق است که اين موسيقی ؛ زنده ميشود ؛ بيدار ميشود ؛

 

متجلی و ملموس ميگردد.

 

عشق اين جريان را به راه می اندازد ؛ عشق در اين ميان 

 

 واسطه ئی است که وجودش ضروری است.

 

و اگر عشق موسيقی درونت را بيدار و مترنم نسازد ؛ پس بايد

 

چيز ديگری باشد که به جامه عشق درآمده و خود عشق نيست.

 

شايد شهوت ؛ هوای نفس يا ميل جنسی باشد...

 

 من آنها را نفی نميکنم ؛ ولی عشق نيستند.آنها به لباس عشق

 

 درمی آيند و تو را ميفريبند.

 

معيار تشخيص عشق اين است : اگر موسيقی درونت به جريان

 

 درآمد ؛ آنگاه پای عشق در ميان است ناگهان احساس هارمونی

 

 و هماهنگی عميقی به تو دست ميدهد.ديگر همچون اصوات

 

ناموزون نيستی

 

بلکه نوای خوش اصوات موزون در تو جريان پيدا ميکند.هرج و

 

 مرج و آشوب از بين ميرود و جای خود را به نظمی همچون نظم

 

کيهانی ميدهد.آنگاه تحولی کيفی در زندگيت رخ ميدهد ؛ کيفيت

 

جشن و شادمانی کيفيت الـــهی !

 

اين تنها محک برای تشخيص عشق است : به جستجو بپرداز ؛

 

هرچه بيشتر و بيشتر در عشق غوطه ور شو و روزی خواهد

 

 رسيد که موسيقی درونت بيدار ميشود و تو را سرمست ميکند.

 

پس از آن

زندگی مانند گذشته نخواهد بود .در حقيقت زندگيت تازه از آن

 

لحظه آغاز خواهد شد.

 

 

۲ ـ چهار گام بسوی عاشقی

 

برای عاشقی و عاشق ماندن ۴ اصل بايد رعايت شود :

 

۱ ـ حضور در لحظه . زيرا عشق تنها در حال ممکن است.عشق

 

به گذشته يا آينده درست نيست.

 

 

۲ ـ دومين قدم اين است که سموم وجودت را به شهد تبديل

 

کنی.حسادت و خيانت و دروغ سمهای کشنده عشق هستند.

 

 

۳ ـ مرحله سوم : تقسيم کردن و بخشيدن است. بديهايت را برای

 

 خودت نگه دار و خوبی ها را با معشوق قسمت کن.

 

 

۴ ـ مرحله چهارم هيچ بودن است. به محض اينکه فکر کنی

 

کسی هستی يا از معشوقت بالاتری ؛ عشق از جاری شدن

 

بازميماند.

 


 
comment نظرات ()