هابیل

 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
 

قصه خلقت

خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آئی

لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه ای نان به زیر پای نامردان بیندازی

زمین وآسمان را کفر میگوئی             نمیگوئی            

خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی زپیشانی عرق ریزی

شب آزرده و خسته تهیدست و زبان بسته بسوی خانه بازآئی

زمین وآسمان را کفر میگوئی             نمیگوئی            

خداوندا اگر در ظهر گرماخیز تابستان کنار سایه دیوار تن خسته خود را

بدست خواب بسپاری و لبان تشنه ات رابه کاسه مسین فقیرانه بگذاری و

قدری آن طرفتر خانه ای مرمرین بینی باز

زمین وآسمان را کفر میگوئی            نمیگوئی            

خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت باخبر گردی و با چشمان خود 

 نامردیها بینی باز

پشیمان میشوی از قصه خلقت از بردن از بیعت

زمین وآسمان را کفر میگوئی          نمیگوئی            


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
 


 

آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ،

 

 فکر  می کردم هر دو شبيه هم هستيم ، يک جور فکر می کنيم ،

 

 دنبال يک چيز می گرديم ... با هم از يک چيز مطمئن بوديم و آن

 

 اين که : هر دو  شک داريم ...  


و شک ، هنگامی که پنجه در پنجه فکر انسان می اندازد ، تا

 

 زمانی که او را از پای در نياورد کوتاه نمی آيد ، و تازه بعد از آن

 

 سراغ قلب آدم وبعد سراغ دستهای او می رود ، او را به بازی 

 

می گيرد و از اين سو به آن سو می کشاند ش . از اين سو به آن

 

 سو ...

 

آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ،آنقدر

 

 که حتی سعی نکردم بيشتر به او نزديک شوم ، حتی سعی نکردم

 

ببينمش بشنومش ، صدايش کنم . آخر فکر می کردم وقتی هر دو

 

با همفکرمی کنيم نيازی به ديدن نيست ، نيازی به شنيدن نيست :

 

  فکر کردن انسانها را چنان به هم پيوند می دهد که حتی نيازی به

 

 ديدن و شنيدن نيست . فکر کردن : پلی بين دو نفر برای رسيدن

 

به يقين بعد از شک ...

 

 

 

 

آن روزها که بود ، گمان می کردم ، با هم يکی هستيم ، می توانيم

 

با هم ....... راهی باز کنيم ، يک دست صدا ندارد

 

 ، وقتی دو برابر شوم ، با دو پنجه در پنجه حريف می آويزم ...

 

اميد بيشتر می شود ...

 

اين روزها که نیست ، گاهی با خودم می گويم ای کاش ، صدايش

 

کرده بودم 

 

 

 

 

 

دوستي

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

يكي به ديگر سيلي زد، دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته

 

بود بدون هيچ حرفي بر روي شن نوشت : ”امروز بهترين دوستم

 

مرا سيلي زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند

 

 و تصميم گرفتند حمام بگيرند.


ناگهان دوست سيلي خورده، به حال غرق شدن افتاد.


اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت،     

 

   ”امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد”.


دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود، پرسيد، ” چرا

 

موقعي كه سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ

 

نوشتي؟


دوستش پاسخ داد: ”وقتي دوستي تو را ناراحت ميكند بايد آن را

 

بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي

 

 به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي

 

 آن را پاك نكند.


نويسنده: سيمون فردريك

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢
 

 

تقدیم به اونایی که عاشقند........

 

آرزو می‌کردم که تو خوانندهء شعرم باشی

 


  تو، .... تو را میگم ، تو..... آره تو......   تویی که داری     

 

 می خونی ....... تو،  توي زندگي من مثل يه تابلوي نقاشی

 

  مي موني… زيبا… لطيف… پرحس و..... مثل یه آتشفشان

 

 

يه تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع

 

كرده…

 

يه نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن منه

 

و خودش همچنان بي جواب.....


مثل يه غروب دلگير و غم انگيز، مثل دريا بي‌كران و بزرگ ،     

 

 مثل آسمون آبي و صاف ،  آروم  و امن… مثل  یه پرنده رها 

 

   و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از دسترس .....  


 تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…

 

 يه جورايي انگار تجلي نقاش بزرگ عالم هستي. اونم يه تجلي

 

تمام عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر اسثتغنا و بي

 

نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش

 

مي دونم که میخوای بگی نقاش بزرگ تابلو های زیادی به نمایش

 

گذاشته، اما مي‌دوني ….  تو بيشتر ازتمام تابلوهاي ديگهء

 

‌ نمايشگاه نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي، ‌مي دونم…

 

زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقته به چشات زل زدم…...

 

 

  

 

    تو موج موج اون دريای چشمات غرق شدم.....   تو آسمون

 

   آبي اش پريدم …....  با غروبش گريه كردم….

  
مي دونم ،  خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم .

 

و فقط نگاه مي كنم… از نگاه كردنت سير  نميشم

 

 هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي وجودت داد

 

 مي‌زنه: « منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… » 

 

 

…. هر چي مي خوام برم سراغ تابلوي بعدي…  چشم

 

ازچشمت  نمي تونم بردارم 

 

خدايا!‌ عجب پرتره‌اي كشيده‌اي…....   چقدر سبز و خواستني

 

 است…  چقدر بزر گ … چه حس عميق مبهمي دارد نگاهش

 

 
مي دوني:

  

تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي، كه

 

 نه توان داشتنش را دارم و نه مي تونم از نگاه كردنش دل بكنم..

 

مي دونم اين فقط يه شوخي، يه امتحانه… مي دونم بايد

 

بگذرم…مي دونم که فقط بايد عبور كنم… عبور

حالا مي خوام براي آخرين بار خوب خوب خوب نگات كنم تا

 

 

خوب تو ذهنم بموني… 

 

  

بعد چشامو ببندم و برم

 
 برم…..

  
برم  ….


  
 بای«مي روم،  می دونم، ماندنم  جايز نيست … من رفتم ….»

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها
در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها
دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك
بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي
بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.
هوس به مركزِ زمين رفت.
طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به
جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه
مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.
نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته
گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي
بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه
آويزان بود.
دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از
يافتنِ عشق،نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون
آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي
زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
 



 

 

امروز میخوام وصیت نامه داریوش سر سلسله هخامنشیان را تو

 

وبلاگم  قرار بدم تا کمی شاهنامه من رنگ واقعی شاه نامه را بگیرد

 

 و در ضمن جوابی باشد برای آنانی که ادعا دارند ايرانيان‌ قبل‌ از

 

 اسلام‌ مردماني‌ بي‌ سواد، بي‌ فرهنگ‌ و در كل‌ وحشي‌ بودند و در

 

 عين‌ حال‌ خود نيز علاقه‌ داشتند كه‌ بي‌ سواد باقي‌ بمانند ( رجوع

 

شود به روزنامه شريف سخنراني دکتر علي لاريجاني  رئیس صدا

 

سیما در دانشگاه صنعتی شریف درروز مبعث پیامبر 1382)


 تا بدانند که حکام در 2500 سال پیش چه افکار وایده ای داشتند.


وصیت نامه داریوش کبیر

 


اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران

 

 است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در

 

 آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز

 

دارای احترام هستند.


جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها

 

بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی

 

آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.


اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در

 

 خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد .

 

زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز

 

هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه

 

اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن

 

برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام

 

ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی

 

به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته

 

وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .


ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف

 

 کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ

 

ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون

 

 انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و

 

غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو

 

 باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی

 


تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها

 

موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله

 

 موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن

 

 و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به

 

این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی

 

داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .


هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای

 

 آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان

 

 وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم

 

 کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به

 

مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت

 

 دوستی بنمایی .



کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم

 

 هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و

 

 جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و

 

 عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که

 

 ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .


اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ،

 

 نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف

 

 یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک

 

ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه

 

 ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .


توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به

 

 خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم

 

 دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط

 

 نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون

 

 مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده

 

است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد

 

تماس نخواهند داشت .


افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری

 

 

نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله

 

 متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت

 

 کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که

 

دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله

 

 شکست خوردن تو را فراهم کنند .



امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو

 

 بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود

 

وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری

 

میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما

 

هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و

 

 همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر

 

کیش که میل دارد پیروی نماید .


بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه

 

 کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت

 

سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است

 

 مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت

 

 سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر

 

 بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل

 

 من خواهی مرد

 

 . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست

 

وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی

 

 نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد

 

 قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه

 

 خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا

 

 مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا

 

اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .


زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی

 

 داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی

 

قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر

 

قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .


هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست

 

 برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده

 

است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در

 

 آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه

 

اول قرار بده .


عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته

 

ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط

 

موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به

 

 دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا

 

 حق دیگری را پایمال نموده ای .


بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که

 

غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از

 

 مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها

 

بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
 

 

از گورخري پرسيدم:


تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟


گورخر به جاي جواب دادن پرسيد:


تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب

 

 داري؟


ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت

 

 ميشي؟


ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي،يا ذاتا افسرده اي بعضي

 

روزها خوشحالي؟

لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟


و گورخر پرسيد و پرسيد وپرسيد ، و پرسيد و پرسيد و بعد رفت .
 
ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم.


سيلور اشتاين


’’ شما از اين شعر سيلور اشتاين چه نتيجه اي گرفتيد دوست دارم

 

بدونم شما ازش چي فهميديد لطفا" برام بنويسيد ، خوشحالم

 

ميكنيد “

 

 

 

بعضي مردم بزرگ آفريده شده اند

بعضي بزرگي را بدست مي آورند

بعضي بزرگي را به زور به خود مي بندند

ويليام شكسپير



من بزرگ آفريده شدم اما مطمئن  نبودم،  پس سخت كوشيدم

 

ودست به هر كاري زدم تا بزرگي را بدست آوردم... ....

 

باز مطمئن نبودم....... پس به هر وسيله اي كه بود بزرگي را به

 

زور به خود بستم........اما موقعي كه خود را در اوج بزرگي يافتم

 

، ديگر تاب تحمل خود را نداشتم. پس همه بزرگي ام را شبي

 

مهتابي به نسيمي گريان كه پريشان مي گذشت بخشيدم...ونسيم

 

از آن بزرگي ، گرد بادي شد وهمه چيز را با خود برد........ ومن

 

ماندم ويك اتاق خالي با پنجره اي رو به حياطي كه در آن هيچ گلي

 

پيدا نيست

 

 

 

 

 

و اما .....زندگی

 

من از همان کودکی اموخته ام که در زندگی بازی کنم و در بازی

 

زندگی همه آمد وشد ما در دنیا بازی بود اما من در این بازی جدا

 

خندیده  بودم  و جدا گریسته بودم

 

دکتر شریعتی

 

 

زندگی صدای سخن عشق است زندگی قرار گرفتن در شرایط

 

مختلف است شاد بودن پویا بودن هدفدار بودن و...

 

زندگی جاده ای است که اگر هدف نداشته باشی سرگردون میشی و

  

 ازجاده اصلی میزنی به خاکی و یک ادم بی هدف نه می تونه 

 

عاشق باشه و نه عاقل و از مسیر زندگی خارج میشه...         

 

و می تونه زندگی درخته باشه و یا

 

رود یا چشمه ویا دریا و یا........ میتونیم زندگی رو به هر چیزی مثال بزنیم

زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

 

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
 

 

هميشه همين طور است ، آدم ها آنقدر پست و بی شرم شده اند که

 

 جز به هنگام احتياج ، به سراغ يکديگر نمی آيند ، شادی هايشان

 

را برای خودشان نگه می دارند و غم هايشان را نصیب دیگران

 

میکنند .  هرچند من هم از اين ها هستم ...

 

ای کاش خنديدن را ياد بگيريم و بيش از آن خنداندن را .

 

ای کاش ياد بگيريم شادی هايمان را با هم تقسيم کنيم !

 

ای کاش گوش های خوبی برای هم باشيم ...


ای کاش آن وقت که می توانيم مفيد باشيم به سراغ هم بياييم ...

 

متنی را  توسط دختر جواني نوشته شده  كه چند سال پيش

 

اقدام به خودكشي كرده بود . و خواهرش برای من ارسال کرده و

 

 من این متن را با کمی دستکاری برای شما بیان میکنم.

 

تا شاید شاهد خودکشی های اینچنینی نباشیم .......

 

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه ناديده گرفته شدن

 

است . از دست دادن كسي است كه شما به او علاقه مند هستيد

 

ولي او اصلا اهميت نمي دهد .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه داشتن كسي است كه

 

 شما به او اهميت مي دهيد ، ولی او مهماني ترتيب دهد و به شما

 

چيزي نگويد .


وقتي که فرد مورد علاقه ي شما ، نسبت به دعوت شما به جشن

 

 تولد خود بي توجهي مي كند .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه فراموش شدن است ،

 

 فراموش شدن بعد از موفقيت بزرگ ديگري .

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه نداشتن تماس از يك

 

دوست و حتي دریغ داشتن یک سلام از جانب آنها.....


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه وقتي است  كه شما

 

خصوصي ترين تفكراتتان را به كسي يا كساني مي گوييد و آنها

 

 به روي شما مي خندند و با پوزخند میگذرند.


 عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه وقتي است كه شما به

 

كسي نياز داريد كه روحيه ي شما را تقويت كند . براي دوستاني

 

كه هميشه سرشان شلوغ است كه شما را دلداري دهند .....


وقتي است كه به نظر برسد كه تنها كسي كه به شما اهميت

 

 مي دهد خود شما هستيد .

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه وجود افرادي كه فكر

 

 كنند عميق ترين درد در زندگي شما مردن نيست.......


زندگي پر از درد است ، اما هيچ گاه بهتر شده است ؟


آيا پيوسته مردم يكديگر را دوست خواهند داشت .


و هر كدام از ما نقشي براي بازي كردن در اين نمايش بزرگ كه

 

 زندگي مي خوانيمش ، داريم .


هر كدام از ما وظيفه اي نسبت به بشر داريم كه به دوستانمان

 

بگوييم كه دوستشان داريم .


اگر شما به دوستان خود اهميت ندهيد تنبيه نخواهيد شد ،


به سادگي كنار گذاشته مي شويد ..... فراموش مي شويد ......

 

همانطور كه شما با ديگران اين كار را كرديد .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٢
 

فقط بابت عکسها ببخشين

 

ادامه نامه ای از چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين :

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور
٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

Chaplin a La quimera de l'or

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز 

 

 می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من

 

است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را

 

چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که

 

 اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر

 

خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

 

 

 

 



با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی

 

زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال

 

تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی

 

زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی

 

نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آن

 

 تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن

 

راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال


زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس

 

بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش

 

بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين

 

نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای

 

ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . 

 
گاه به گاه
٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن

 

 ٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان

 

 هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او

 

را نیز می شکند .

 

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران

 

 رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین

 

تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب



می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده

 

است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر

 

از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور  

 

  کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب

 

نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 

 

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

 

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که در

 

 خانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که


به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

 

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در

 

فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت


می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه

 

وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال

 

 من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک

 

نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬

 

همه جا خواهی يافت .


اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که از

 

 نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من

 

زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر 

 

بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران

 

بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی

 

 زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬


سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این

 

جهان تو را فریب دهد .

 

 


آن شب
٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط

 

تو حتمی است .

 

 شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز

 

تو   بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط

 

  می کنند .


دل به زر و زیور نبند
٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب

 

است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......


 

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل

 

باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او

 

عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ،


شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ،  

 

 این را  می دانم .

 

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا       

 

 نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی

 

صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و

 

هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری

 

 ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .



برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که

 

حرفهای خنده دار می زنم .

 


اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح

 

عریانش را دوست می داری .

 
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش

 

باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

 

نخواهد کرد.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
 

می خواستم قسمت دوم نامه چارلی چاپلين رو بذارم ٬ ولی يک دفعه چشمم به اين افتاد....

ماجراى دزديده شدن ساناز دختر دانشجوى كرمانشاهي، محمود ٬
كرمانشاه ، شهر يلان در پنجه خلافكاران و اراذل


مقدمه:كرمانشاه كه روزگارى شهره به ديار جوانمردان و زبانزد به پهلوانى و آئين مردى بود امروزگار.... حال و روز چندان خوشايندى را ندارد . پيدايش باندهاى تبهكارى قاچاق مواد مخدر....دزدى و فحشا امان را از مردمان آن بريده است. شاهد اين مدعا جريانى است كه چند روز پيش اتفاق افتاده و يك وبلاگ نويس كرمانشاهى آنرا نقل كرده است.لازم به توضيح است جريانى كه ذيلا ذكر شده كاملا بررسى شده ومقرون به صحت است . بخوانيد:
زمان : ساعت ده و نيم صبح سه شبه سى ام دى هزار و سيصد و هشتاد و دو

مکان : کرمانشاه خيابان بيست و دو بهمن چهار راه سى مترى

سحر و ساناز دو خواهر دانشجو رشته معمارى و گرافيک که براى خريد وسايل مورد نيازشان به کتاب فروشى هميشگى رفتند

لباسشان : به دليل اينکه از دانشگاه آمده بودند و طبق مقررات دانشگاه مانتو بايد تا زير زانو مشکى و شلوار بايد راسته کفش ساده . آرايش هم که خيلى کم که تا حالا خورده بودنش
خريد تمام شد و از کتاب فروشى بيرون آمدند . از روزنامه فروشى هميشگى مجله محک خريدند و چيزى تا سر چهار راه نمانده بود . هميشه آنجا تاکسى مى گرفتند.

-ببخشيد خانم من شما رو خيلى دوست دارم .

 پسرى که اين حرف رو مى زد کنار سحر بود و طورى به او نزديک شده بود که اينگار سالهاست او را مى شناسد . سحر مدتى مى ايستد و دوباره به راه خودش ادامه مى دهد . به ساناز مى گويد : چه مزاحم جوادى . آخه سر و تيپ پسر به آدم هاى خلاف کار شبيه است . هنوز چند ثانيه اى نگذشته که پسرک دوباره کنار سحر است و اين بار دست سحر را مى گيرد . ساناز مى ترسد . سحر تو رو خدا يه کارى بکن اگه يکى اينجا ما رو ببينه فکر مى کنه اين دوست پسرته . آش نخورده و دهن سوخته . اگه يکى از بچه هاى دانشگاه اينجا ما رو ببينه

حالا سر چهار بودند .

"گذرنامه"..... , تاکسى مى ايستد . پسرک مى پره جلو:... آقا گذرنامه . دو نفر

سحرو ساناز سوار نمى شوند و به عقب تر بر مى گردند تا ماشين ديگرى بگيرند . اما پسرک دست بردار نيست اين بار طورى به سحر نزديک شده که گرماى نفسش را احساس مى کند . عابرى از آنجا رد مى شود . سحر را نگاه مى کند و سرى تکان مى دهد . ساناز گريه اش گرفته . به طرف مغازه اى که آن نزديکى است مى روند

-ببخشيد آقا مى شه يه تلفن بزنم صد و ده

مرد نگاهى به آنها مى اندازد و داد مى زند با چه زنگ بزنيد . اينگار که آنها بزرگترين جرم زندگيشان را انجام دادند . از آنجا بيرون مى آيند به طرف آموزشگاه موسيقى ساناز مى روند اما هنوز داخل نشده مى فهمند که امروز پسرانه است و ورود ممنوع براى آنها

پسرک دست بردار نيست دوباره به آنها نزديک مى شود و دوباره دست سحر را مى گيرد

-ببين عزيزم من دوست دارم

سحر دستش را بيرون مى کشد و داد مى زند .: تو خيلى غلط کردى مرتيکه بى سرو پا برو دنبال کار و زندگيت

-کار و زندگى من تويى

پسر عابرى که از آنجا مى گذرد با لبخندى موزيانه مى گويد .: چرا پا نميدى اين همه دنبالت اومده و چند نفرى که آن طرف تر ايستاده اند و قيافه ى اينها را مى بينند مى خندند و مى گويند .: بابا اين رفيق ما رو يه کمى تحويلش بگير مگه چى مى خواد ؟

سحرو ساناز نمى دادند چه بکنند . مى ايستند تا ماشين دربست بگيرند اما شانس با آنها نيست و ماشينها همه مسافر دارند . ساعت يازده و پانزده دقيقه . فقط دو خيابان تا خانه فاصله دارند . ساناز در دلش مى گويد . بابا کجايى ؟ کاش الان اينجا بودى . اين قدر از اين ور به آن خيابان مى روند تا آن دو پسر را گم مى کنند . نفس راحتى مى کشند . از يه خيابان فرعى بيرون مى آيند تا به سر خيابان اصلى برسند و بتوانند ماشين بگيرند و زودتر به خانه برسند . وسط کوچه همان پسر با يه همراه مى رسند جلوى آنها , سحر که ديگر عصبانى شده وسايلش را به خواهر کوچکترش مى دهد و دستش را تا آنجا که توان دار عقب مى برد و سيلى محکمى به پسرک مى زند و پسر دستش را روى صورتش مى گذارد و مى گويد خوب حالا تو يه سيله به من زدى آره . و بعد پسرک دستى براى سحر مى اندازد که سحرصورتش را کنار مى زند ولى دست بعدى صورت سحر را سرخ مى کند . صورت دخترى را که پدر و مادرش به او از گل نازکتر نگفته بودند . مردى از آنجا عبور مى کند سحر به طرف او مى رود . آقا تو رو خدا مى شه من يه زنگ بزنم صدو ده از خونتون / مرد طورى از آنجا رد مى شود که انگار کسى اينجا نيست و هيچ کس با او حرف نمى زند . ساناز فرياد مى زند با شماست . مرد که تازه از خواب بيدار شده است مى گويد . مقصر خودتونيد . کرم از خودتونه و گرنه اين جرات مى کرد بزنه تو گوش تو ؟

از اين حرف قلب سحر به درد مى آيد .

دخترى که به اين سن رسيده تا به حال حتى دوست پسر نداشته چه برسد به پارتنر سکس . دخترى که شاگرد اول دانشکده معماريست . دخترى که نجابتش زبانزد عام و خاص بود . سحر نهيبى به خواهرش مى زند .: از اينجا برو . برو :.

ساناز مردد مى مياند چه کند . خواهرش را تنها بگذارد و برود ؟ کمک خبر کند ؟ از کجا ؟ چرا مردم اين طور شده اند ؟ چرا هيچ کس به آنها کمک نمى کند . مى دود تا انجا که توان دارد مى دود . به خانه مى رسد بريده بريده به مادر مى فهماند . سريع خودشان را به محل مى رسانند . هيچ خبرى نيست نه از سحر و نه از آن مزاحم ها . مادر و خواهرش به دنبالش از اين کوچه به آن کوچه مى روند . اما هيچ خبرى نيست .

.: ساناز از خواهرت کجا جدا شدى . شايد يه نفر از مردم محل برده باشنش تو :.

ساناز محل دقيق را نشان مى دهند . مادر از ماشين پياده مى شود . درب همه خانه ها را مى زند و با التماس کمک مى خواهد . اما هيچ کس از دخترش خبرى ندارد . به پليس زنگ مى زنند . تنها چيزى که از سحر پيدا مى کنند ساعتش مى باشد که در گوشه جوبى افتاده . بعد از بررسى پسرى که از آنجا رد مى شده اين صحنه را ديده و براى پليس نقل مى کند

-من سر کوچه بودم که ديدم يه دختره رو با کتک سوار يه رنو درب و داغون کردند و بردند

.: چرا به پليس خبر ندادى :.

-آخه گفتم حتما اينا با هم دوستن دعواشون شده
وضعيت کنونی مادر : دچار حمله قلبى شده و در بيمارستان قلب امام على بسترى مى باشد :.

وضعيت کنونی ساناز : شوکه شده . ساکت گوشه اى را مى نگرد و مدام خودش را سرزنش مى کند که نبايد تو را تنها مى گذاشتم . هر اتفاقى بيفتد مقصر منم :.

وضعيت کنونی پدر :درمانده از اين کلانترى به آن کلانترى مى دود از اين بيمارستان به آن بيمارستان تا خبرى از دخترش بگيرد
وضعيت کنونی سحر : ممکن است تا چند روز ديگر جنازه بى جانش را در حومه شهر پيدا کنيم

ممکن است به جمع زنان و دختران خيابانى بپيوندد
ممکن است مثل هزاران دختر ديگر به کشور هاى عربى صادر شود
ممکن است به جمع خانواده اش باز گردد اما .......... آيا اين روز و خاطراتش را فراموش مى کند

حال من : سکوت سکوت سکوت . بهترين دوستم را از دست دادم . و مى دانم ديگر آن سحر قبلى را نخواهم ديد . سحرى که با لبخند درب آپارتمان ما مى آمد و مى گفت . اگه پروژه دارى و سرت شلوغه من کمکت مى کنم ولى هرچى پيمانکار داد نصف نصف

تنها عقده هايم را به مشت زدن به کيسه اى پر شده از سيمان خالى مى کنم . اى کاش من با سحر بودم . اى کاش مردم ما قبل از اينکه نتيجه بگيرند کمکشان مى کردند , اصلا احتياج به فکر کردن نداشت با نگاه کردن به آن دختران به راحتى مى شد فهميد که اينها خيابانى نيستند

چه کسى جوابگويى او و خانواده اش مى باشد ؟ کلانترى محل ؟ شهردارى ؟ نمايندگان متحصن در مجلس ؟ .........؟
نه هيچ کدام از اينها نمى فهمند که مادر اين دختر چه حالى دارد . من مى فهمم . وقتى روى سرش ايستاده بودم و ضربان قلبش را تماشا مى کردم

من مى فهمم وقتى خواهرش آرام آرام و بى صدا اشک مى ريخت و مى گفت من سحر را کشتم
من مى فهمم وقتى پدرش در آغوش پدرم مثل ابر بهار گريه مى کرد
حالا شما خودتان را لحظه اى جاى سحر بگذاريد . سحرى که همه ما به داشتن دوستى همچون او به خودمان مى باليديم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
 

 

 

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر

 

نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین

 

میبرید ................

 

 

Modern Times

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در

 

اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8

 

بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد

 

 بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

 

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و

 

افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

 

 چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود

 

، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور

 

انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا

 

شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

Charles Chaplin 3 bio 261099


ژرالدين دخترم:


اينجا شب است
٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان

 

بی سلاح خفته اند.


نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه

 

 اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه

 

روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس

 

 دورم، خيلی دور......   اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه

 

تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

  

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من

 

   نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن

 

 صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست

 

که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم

 

و در اين ظلمات زمستانی ٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

 

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت

 

 ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و

 

برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز

 

تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را

 

فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به

 

صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی

 

چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و

 

برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای

 

بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .


من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين
٬ رويا.......

 

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی

 

صحنه٬  فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و


می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين

 

دختر همان دلقک پيره .

 


اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری

 

بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد

 

پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی .

 

این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬

 

گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز

 

بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.


زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را
٬ که با شکم

 

گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از

 

 اینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای

 

کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی

 

 ٬ و  من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان

 

 قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه

 

گربه، هرگز تو را خواهد شناخت ؟


 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
 
پاسبانی مردي را ديد به راهي و گفتا : كيستي؟
از بهر چه مي رقصي و بشكن ميزني؟

گفت:فردي بي خيال و فارغ و آزاده ام.

گفت:خيلي شاد هستي باده لابد خورده اي

گفت:هم از باده خور بيزار و هم از باده ام.

گفت:از جام وصال نازنيني سرخوشي؟

گفت:از شهوت پرستي هم دگر افتاده ام.

گفت:پس چرا چون مرغک آزاد و چون رمه بی پروا مي چري؟

گفت:زيرا چون سگي هستم كه بي قلاده ام.

گفت:پس شايد قماري كرده پولي برده اي؟

گفت:من در راه برد و باخت پا ننهاده ام.

گفت: پولي از دكان يا خانه اي كش رفته اي؟

گفت:دزدي هم نمي چسبد به وضع ساده ام.

گفت:لابد ثروتي داري و دل شادي به پول؟

گفت:من مستضعف و مسكين مادر زاده ام.

گفت:آيا راستي آهي نداري در بساط؟

گفت:خود پيداست از اين وصله ي لباده ام.

گفت:گويا كارمند ساده اي يا كارگر؟

گفت:بي كارم ولي از بهر كار آماده ام.

گفت:بيكاري و بي پولي ؟ پس اين شادي زچيست؟

گفت:يك زن داشتم اينك طلاقش داده ام

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢
 


 
اگه يه بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش

اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده ديگه

اگه استاد مي خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه

اگه يه دفعه هارد ۸0 گيگابايت شما هاپولي هاپو شده!.........پيش مياد ديگه

اگه پرسپوليس قراره از پيكان ببازه !.........ببازه(هول نکنين٬ دليل نميشه من پرسپوليسی باشما)

اگه سر مراسم خواستگاري،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ايشاالله خوشبخت بشه

اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما !.........مسئله اي نيست

اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6،ساعت 7 رفتين سر كار !.........دقيقا" رفتين سر كار

اگه كفشي رو كه امروز واكس زدين رو همه لگد مي كنن !.........تعجبي نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين !.........مباركه،عروسي رو كه نمي شه نرفت

اگه گار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي زنين !.........اينجوري هم يه صفايي داره

اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده !.........حتما" حكمتي توي اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودين !.........مهم نيست

اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن !.........لبخند بزنين

اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گيري بلد نبودين !.........خودتون رو نبازين

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده !.........عيبي نداره بابا

اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد،شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه !اين يكي رو ديگه شرمنده . آدميزاد هم يه تحملي داره!!!


 
comment نظرات ()