هابیل

 
چه کنیم تا دعای‌مان مستجاب شود
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
 

حدیثی از پیامبر نقل شده قریب به این مضمون:

مردی نزد رسول خدا آمد و سؤال کرد:

"چه کنم که خداوند دعای‌م را مستجاب کند؟"

پیامبر فرمودند:

"اگر می‌خواهید دعاهای‌تان مستجاب شود با زبانی دعا کنید که با آن زبان گناه نکرده باشید."

عرض کرد:

"یا رسول الّله، ما چگونه می‌توانیم با زبانی دعا کنیم که آلوده به گناهی نباشد در حالی که همه ما از گناه‌کارانیم؟"

پیامبر فرمودند:

"زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو. پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو. برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود."


 
comment نظرات ()
 
 
خدا و بندگان‌ش
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 

نقل می‌کنند روزی موسی که از نافرمانی‌های قوم خود به ستوه آمده بود نزد خدا به حالت شکوِه گفت: پروردگارا، تو این همه مخلوق و بنده داری که مطیع اوامر تو هستند و هر آن‌چه فرمان می‌دهی انجام می‌دهند. چرا به من هم بندگانی عطا نمی‌کنی تا گوش به فرمانم باشند؟
خداوند پاسخ رد داد و گفت تو از عهده آن برنمی‌آیی، اما موسی اصرار کرد. سرانجام خداوند به موسی فرمان داد تا دو مجسمه از گل بسازد و به اذن خدا در آن‌ها بدمد. موسی چنین کرد و در دم آن دو مجسمه گلین زنده شده به موسی سجده کردند. خداوند به موسی گفت اینک اینان بندگان تو هستند. به آنها فرمان ده تا اطاعت کنند. موسی به آنها دستور داد تا برخیزند و سپس آنان را به کار گل گمارد.
چند ساعتی گذشت و موسی که تمام این مدت به تماشای آنان مشغول بود و تمام حواس‌ش به آن‌ها بود، خواست که در پی کار خویش رود. همین‌که روی برگرداند احساس کرد که آن دو بند‌ه‌اش دیگر کار نکرده و بی‌حرکت شده‌اند. وقتی به سوی ایشان بازگشت با دو مجسمه گلی مواجه شد. دوباره در ایشان دمید و آنها باز زنده شده، سجده کردند. باز موسی آنها را به کار گل گذاشت و اندکی ملتفت ایشان ماند. دوباره هنگامی که می‌خواست سوی کار خویش برود آن دو بنده تبدیل به دو مجسمه گلی می‌شدند. این موضوع چندین بار تکرار شد.
موسی شکایت به پیش پروردگار خویش برد که خدایا، این چه بنده ای است که به من عطا فرموده‌ای؟! چگونه من نمی‌توانم در پی کار خویش بروم و مدام باید ملتفت اینان باشم!؟
خدا گفت: حکایت تو و بندگانت مثل من و مخلوقات من است. هیچ مخلوقی در همه کاینات وجود ندارد که من لحظه‌ای از او غافل باشم. بلکه در هر لحظه و هر زمان متوجه او و امور او هستم، که اگر این‌گونه نبود، آن موجود در دم نیست و نابود می‌شد.


 
comment نظرات ()
 
 
راهب و روسپی
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳
 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می‌کرد. در خانه روبه‌روی‌ش، یک روسپی اقامت داشت. راهب که می‌دید مردان زیادی به آن خانه رفت‌وآمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسیار گناه‌کاری. روز و شب به خدا بی‌احترامی می‌کنی.چرا دست از این کار نمی‌کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگ‌ت فکر نمی‌کنی؟"

زن به شدّت از گفته‌های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد. بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی‌گری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بیگانه‌ای تسلیم می‌کرد، از درگاه خدا آمرزش می‌خواست.

راهب که از بی‌اعتنایی زن نسبت به اندرز او خشم‌گین شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ این گناه‌کار می‌شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده‌اند."

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این‌که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه او می‌شد، راهب هم ریگی بر ریگ‌های دیگر می‌گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "این کوه سنگ را می‌بینی ؟ هر کدام از این سنگ‌ها نماینده یکی از گناهان کبیره‌ای است که انجام داده‌ای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می‌گویم: مراقب اعمال‌ت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهمید گناهان‌ش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقّت بار آزاد می‌کند؟"

خداوند دعای‌ش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدایا ! این عدالت است ؟ من که تمام زندگی‌ام را در فقر و اخلاص گذرانده‌ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می‌رود !"

یکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می‌کردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می‌کردی، این زن روز و شب دعا می‌کرد.روح او، پس از گریستن، چنان سبک می‌شد که می‌توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. امّا آن ریگ‌ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم."

 

 

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه‌ها"-اثر پائولو کوئلیو

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
 

درويشی، قصّه زير را تعريف می کرد :
يکی بود يکی نبود، مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبّت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد، همه می گفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او، حتماً به بهشت می رود.
در آن زمان، بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.فرشته نگاهبانی که بايد او را راه می داد، نگاه سريعی به فهرست نامها انداخت و وقتی نام او را نيافت، او را به جهنّم فرستاد.
در جهنّم، هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد، هر کس به آنجا برسد، می تواند وارد شود،مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد، شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگاهبان را گرفت و گفت :
"اين کار شما تروريسم خالص است !"
نگاهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است، پرسيد : "چه شده ؟!" شيطان که از خشم قرمز شده بود، گفت : "آن مرد را به جهنّم فرستاده ايد، آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسيده، نشسته و به حرفهای ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه در جهنّم با هم گفتمان می کنند، يکديگر را در اغوش می گيرند و می بوسند. جهنّم جای اين کارها نيست! لطفاْ اين مرد را پس بگيريد !"
وقتی قصّه به پايان رسيد، درويش گفت : "با چنان عشقی زندگی کن که حتّی اگر بنا به تصادف، در جهنّم افتادی، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
 

مردی با اسب و سگش، در جادّه اي راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمی، صاعقه اي فرود آمد و همه را کشت. امّا مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش می رفت.
پياده روی درازی بود. تپّه بلند بود و آفتاب تند. همه عرق می ريختند و به شدّت تشنه بودند. در يک پيچ جادّه، دروازه تمام مرمر عظيمی ديدند که به ميدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه اي بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت:"روز به خير."
دروازه بان پاسخ داد:" روز به خير."
رهگذر پرسيد:" اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است."
دروازه بان به آرامی جواب داد:" اينجا بهشت است."
رهگذر گفت:" چه خوب که به بهشت رسيديم خيلی تشنه ايم."
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:" می توانيد وارد شويد و هر قدر دلتان می خواهد آب بنوشيد."
رهگذر با خوشحالی گفت:" اسب و سگم هم تشنه اند."
نگهبان با شرمندگی گفت:" واقعاً متأسّفم. ورود حيوانات به اينجا ممنوع است."
مرد خيلی نا اميد شد امّا حاضر نبود تنهايی آب بنوشد. از نگهبان تشکّر کرد و به راهش ادامه داد.
پس از اينکه مدّت درازی از تپّه بالا رفتند، به يک مزرعه رسيدند. راه ورود به اين مزرعه دروازه اي قديمی بود که به يک جادّه خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود. به نظر می رسيد که خوابيده است.
رهگذر به آرامی گفت:" روز به خير."
مرد با سرش جواب داد.
رهگذر گفت:"ما خيلی تشنه ايم، من و سگم و اسبم."
مرد به جايی اشاره کرد و گفت:" ميان آن سنگ ها چشمه اي است. می توانيد هر قدر که می خواهيد بنوشيد."
رهگذر، اسب و سگش به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. رهگذر برگشت و از مرد تشکّر کرد.
مرد گفت:" هر وقت دوست داشتيد می توانيد به اينجا برگرديد."
رهگذر پرسيد:" فقط می خواهم بدانم نام اينجا چيست؟"
مرد پاسخ داد:"بهشت"
رهگذر با تعجّب گفت:" بهشت؟ امّا نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!"
مرد پاسخ داد:"آنجا بهشت نيست؛ دوزخ است."
رهگذر حيران مانده بود و با عصبانيت گفت :"بايد جلوی آنها را بگيريد تا از نام شما سوء استفاده نکنند! اين اطّلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زيادی بشود!"
مرد با خونسردی جواب داد:" کاملاً برعکس، در حقيقت لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آنهايی که حاضرند همسفر و بهترين دوستانشان را ترک کنند همانجا می مانند."

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
 

A girl and a boy were on a motorcycle, speeding through the night. They loved each other a lot. Girl: "slow down a little... I'm scared." Boy: "No, it's so fun." Girl: "please..it's so scary." Boy: "Then say that you love me." Girl: "Fine..I love you..can you slow down now?" Boy: "Give me a big hug." The girl gave him a big hug. Girl: "Now can you slow down?" Boy: "Can you take off my helmet and put it on? It's uncomfortable and its bothering me while I drive." The next day, there was a story in the newspaper. A motorcycle had crashed into a building because its brakes were broken. There were two people on the motorcycle, of which one died, and the other had Survived ... The guy knew that the brakes were broken. He didn't Want to let the girl know, because he knew that the girl would have gotten scared. Instead, he was told the last time that she loved him, got a hug from her, put his helmet on her so that she live, and died himself ... Life is not measured by the breaths we take, But by the moments that take our breath away.. Try to spend today better than you spent yesterday & may the force be with you


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳
 

Driving in some cities
* One hand on wheel, one hand out of window : Chicago.

* One hand on wheel, one hand on horn : New York.

* One hand on wheel, one hand on newspaper, foot solidly on accelerator: Boston.

* Both hands on wheel, eyes shut, both feet on brake, quivering in terror : Ohio, but driving in California.

* Both hands in air, gesturing, both feet on accelerator, head turned to talk to someone in back seat: Italy.

* One hand on horn, one hand greeting, one ear on cell phone, one ear listening to loud music, foot on accelerator, eyes on female pedestrians, conversation with someone in next car : Welcome to Iran


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

حوا در باغ عدن قدم ميزد که مار به او نزديک شد و گفت : "اين سيب را بخور"

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد.مار اصرار کرد و گفت : "اين سيب را بخور تا برای شوهرت زيبا شوي"


حوا پاسخ داد : "نيازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد."


مار خنديد و گفت : "البته که دارد."حوا باور نمی کرد.مار او را به بالای تپه به نزديکی چاهی برد و گفت : "آن پايين است.آدم او را آنجا مخفی کرده است."


حوا بدرون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايی را در آب ديد و سپس سيب را که مار به او پيشنهاد کرده بود خورد.

و انسان از حسادت از بهشت رانده شد.


 

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
اگر شما زن حامله اى را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند ؟؟

 بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم

2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟

 الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد .

 ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .

 ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست . شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟

لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد .

و اما پاسخ پرسش ها

 كانديداى اولى فرانكلين روزولت است

  كانديداى دومى وينستون چرچيل است

. و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر

!! و اما پاسخ به پرسش نخست

: اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !!

و نتيجه ى اخلاقى اينكه : قبل از پيشداورى و قضاوت ، كمى فكر كنيد ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین نورمحمدی - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

 
  • Reasons to Love:
     
    Lady: Why do you like me..? Why do you love me?
     
    Man: I can't tell the reason.. but I really like you..
     
    Lady: You can't even tell me the reason... how can you
     say you like me? How can you say you love me?
     
    Man: I really don't know the reason, but I really love
     you.
     
    Lady: No! I want you to tell me the reason. My
     friend's boyfriend can tell her why he loves her but
     not you!
     
    Man: Ok..ok!!! Because you are beautiful, because your
     voice is sweet,because you are caring, because you are
     loving,because you are thoughtful, because of your
     smile, because of your every movements..
     
    Unfortunately, a few days later, the Lady met with a
     serious accident resulting in permanent injuries. The
     Guy then placed a letter by her side, and here is the
     content:
     
    Dearest,
     
    Because of your sweet voice that I love you...Now can
     you talk? No! Therefore I cannot love you. Because of
     your care and concern that I like you.. Now that you
     cannot show them, therefore I cannot love you. Because
     of your smile, because of your every movements that I
     love you.. Now can you smile? Now can you move? No,
     therefore I cannot love you... If love needs a reason,
     like now , there is no reason for me to love you
     anymore. Does love need a reason? Never! Therefore, I
     still love you... and will love u forever !

 
comment نظرات ()